مهــــربـونکـــده

این پست ثابته لطفا بقیه مطالبمو هم ببینین

نوشته شده در ۱٤٠٠/٧/٢٠ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

ســــــــــــلام داداش یحیی امیدوارم خوب باشی
ببخش دیر جوابتو دادم امیدوارم بازم بیای سربزنی.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۳٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٦ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.

صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

سلام دوستای نازنینم خوبین؟

قبل ازهرچیز خیلی ازتون ممنونم ک بهم سرزدین

خصوصا داداشای گلم مهدی* مهدی(تروجن)* صالح*جوادها *میلاد*محمدرضا*تیرما*

وعمه عزیز*زهراجونم*پریای عزیز

وهمه عزیزانی ک درنبودم بم سرزدن ...

منو ببخشید که نمیتونم به همتون سربزنم

التماس دعا ازهمتون

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

بهتــــرین دوست خــداست .

او آنقدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنیم دسته گلی تقدیممان می کند

و خوبتر آن است که اگر دسته گلی آب دهیم دسته گلهایش را پس نمیگیرد.

اگر پیام خدا را خوب دریافت نکردید به فرستنده ها دست نزنید گیرنده ها را تنظیم کنید.

خداوند گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و

والا را جستجو کنیم.

روح انسانیمان را ارزان نفروشیم در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند:

قیمت = خــدا

این همه خود را تحقیر نکنید خداوند پس از خلقت شما به خود آفرین گفت.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا در همین نزدیکی ست

یادمان باشد که خوا هیچ وقت مارا از یاد نبرده است

کسی که با خدا حرف نمیزند صحبت کردن نمی داند.

آنکه خدا را باور نکرده خود را انکار کرده است

کسی که با خدا قهر است هرگز با خودش آشتی نمیکند.

خدا از آن کسی که روزهایش بیهوده می گذرد؛نمی گذرد.

روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد خود را به خوبان بخشید.

شکسته های دلت را به بازار خدا ببر خدا خود بهای شکسته دلان است.

به چشم های خود دروغ نگوییم ؛خدایی دیدنی است.

چشم هایی که خدا را نبیند دو گودال مخوفند که بر صورت انسان ها دهن باز کرده اند.

امروز از دیروز به مرگ نزدیکتریم به خدا چطور؟!!

وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست

آسـمان ؛چشم آبی خداست؛نگران همیشگی من و تو

خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارد امضا کرده است.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود

و به قدر دل امیدواران گرم میشود

 

یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می شود

بی همسرماندگان را همسر میشود

عقیمان را فرزند میشود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید

از ناجوانمردیهــا

ناراستی ها

نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمیشود؟

که به شیطان پناه میبرید؟

که در عشق یافت نمیشود

که به نفرت پناه میبرید؟

که در حقیقت یافت نمیشود

که به دروغ پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمیشود

که به خلاف پناه میبرید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

آهای تویــی که به بهشت و جهنم تو آخرت اعتقاد داری...

 


خواهشا به انسانیت تو این دنیا هم معتقد باش.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

از کـــدوم یک از اینـا خوشـت میـاد...مـن 12

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()


                     

تو مدرســه یا دانشـگاه شـما کـدوم بودیـن؟شــماره رو بگیـن

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

شخصی برایم تعریف کرد: روحانی مسجد بعد از دستشویی بدون این که وضو بگیرد یکسره به سمت محل برگزاری نماز رفت  من هم گفتم: این چه آدمی است که وضو نگرفته می خواهد نماز بخواند .

من که به او اقتدا نکردم وفرادا نماز خواندم  .و به هرکه هم رسیدم  گفتم این روحانی را من دیدم بعد از دستشویی وضو نگرفته نماز جماعت خواند .  تا این که دو سال از آن ماجرا گذشت.

  من به علت بیماری به پزشک مراجعه نمودم وبرایم آمپول نوشته بود و مجبور شدم به قسمت تزریقات بروم  خلاصه آمپول را زدم و به  خانه رفتم  ووضو گرفتم وبه مسجد روانه شدم  قبل از این که در صف نماز بروم گفتم نکنه لباسم به خاطر آمپول نجس شده باشد به خاطر همین به سمت دستشویی رفتم  وبعد (بدون وضو گرفتن ) به سمت صف نماز جماعت رفتم آخه خانه وضو گرفته بودم  یک لحظه قصه ی روحانی دو سال پیش به یادم آمد گفتم :نکند او هم همین مشکل را داشته .دلم طاقت نیاورد ورفتم از او سوال کردم روحانی مسجد گفت من هم آمپول زده بودم وبرای اطمینان از پاک بودن لباس به دستشویی رفتم .

خیلی شرمنده شدم آخه من تازه متوجه شدم که چقدر اشتباه کرده ام غیبت تهمت وسوء ظن   به مومن  وریختن آبروی مومن که از کعبه بالاتر است همه را مرتکب شده بودم چرا؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٩ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

بدین وسیله من رســماً از بزرگسالی استعفا می دهــم

و مسئولیتهای یک کودک دو ساله را قبول می کنــم

می خواهــم به یک ساندویــچ فروشــی بروم

و فکـــر کنـم که آنجا یک رستوران پنــج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون می توانم آن را بخورم

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

می خواهـم به گذشته برگردم ، وقتـی همـه چیــز سـاده بود ،

وقتی داشتم رنگها ،جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است

و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ،

نمی خواهم زندگی من پرشود ازکوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ،

صورتحساب ، جریمه وبیکاری و جدایی

 

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز،

به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران

این دسـته چک من ، کلیـد ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک ، مال شـما

من؛ رسـماً از بزرگسالی استعفا می دهــم.

سانیتا سالگا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٧ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

هیچ وقت…نخند

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.

نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،

نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!

آدمهایی که هر کدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند …

                      

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٤ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

مــردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در بین کار گفت و گوی جالبــی بین آنها درگرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خـــدا رسید

آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟

شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که

اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده

و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتـری برگشت و دوباره وارد آرایشــگاه شد

و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم،

همین الان موهای تـو را کوتاه کــردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل

مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگـــرها وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تأکید کرد: دقیقا نکتـــه همین است.

خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . .

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٢ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

 

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛

نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا

مهــم نیست در این زمین خاکـی چقـدر تنها باشیم

و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم …

شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست …

هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت

و به دستان خالی ات نگاه نکــن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ،

اسـباب پـذیــــرایـی بـا اوسـت.

                

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۱ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

دنیـا به مــار می ماند ظاهرش نرم و زیبا ولی زهـر کشنده در درون دارد .

بنابراین از هر چیزی از دنیا که جلب توجه تو را می کند اعراض کن

زیرا به زودی از تو جدا خواهد شد و مدت کمی مصاحب تو بیش نخواهد بود

هم و غم آنرا از خود بنه . چرا که یقین به فراق و دکرگونی حالات آن داری

آنگاه که به آن سخت انس گرفتی. در همان حال به شدت از آن بر حذر باش

زیرا در همان زمان که انسان در آن به خوشحالی مطمئن می شود

او را به طرف محذور و مشکلات می فرستد.

و هر زمان که به آن سخت انس می گیرد

او را در وحشت و هراس قرار خواهد داد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است ،قائده این یازی اینچنین است که

بایستی 5 توپ را در عین واحد در هوا نگه دارید ومانع افتادنشان بر زمین شوید

جنس یکی از توپها از پلاستیک وباقی آنها شیشه است، پر واضح است که در صورت

افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین دوباره نوسان کرده و بالا خواهد رفت

اما آن 4 توپ دیگر به محض برخورد با زمین کاملا شکسته وخورد میشوند

آن 4 توپ شیشه ای عبارتند از:

1-خــانـواده

2-ســلامتـی

3-دوســتان

4-روح خـودتـان

 و توپ پلاستیکی همان کارتان است؛ کار را برای هیچیک از عوامل فوق ترجیح ندهید

 چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی خانواده که از هم پاشید دیگر جمع

 نمیشود، سلامتی که از دست رفت دیگر باز نمیگردد، دوستی که شما را ترک کرد

 دیگر برنمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

                       

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٦ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

دختــر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد

و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد،

بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی،

می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد،

مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه

گفت: “دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار”

دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟”

بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟

و دختــــرک با خنده ای کودکانه گفت:

آخه مشت شما از مشت من بزرگتره.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

بعضـــــــی از آدم هــا

آنقــدر نگاهشــان، چشـم هایشان،دست هایشــان مهربــان استــ

کــه دلت مــی خـواهد یکبـار در حقشـان بـدی کنـی و نـامهربانی

وببینـی کـه نگاهشـان و چشـم هایشـان و دست هایشـان

وقتـی نـامهربـان مـی شـود چگونـه استــ؟!

در نهایـت حیــــــــرت، تـو مـی بینـی مهربـان تـرمـی شونـد

انگـاربـدی ات را بـا خوبــی ،نـا مهربـانـی ات را بـا مهربانـی پـاسخ مـی دهنـد!!

چقـدر دلم تنگــ است بـرای دیـدن چنیــــن آدم هـای مهـربـانـی!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

آدمهای مایع
شکل پذیرانِ سیال
در جام های رنگارنگ و دلفریب
مظروفِ ظرفهای ِ آنچه دیگران گفته اند
عوض میشوند، تغییر میکنند و شکلی نو می پذیرند
مهربانانی بی ادعا
دوستانی بی اعتراض
مریدانی بی پرسش ِ چرا
آدم هایی همیشه در آغاز ...

آدمهای جامد
شکل گرفتگان ِ بی انعطاف
قالبی برای تولید نمونه های مشابه
تغییر نمیکنند، فرسوده میشوند و صیقلی
همراهانی تا انتها
باور پذیرانی که خود باور میشوند
آدم هایی همیشه در پایان ...

آدمهای گاز
همه جایی ها و هیچ جایی ها
ظرف را پر میکنند و از ظرف سر میروند، بیرون و درون
تابع ِ اصل ناپایداری
تک رو هایی بی افسار
نظام ناپذیران ِ رها
بی شکل و بی تکلیف
خود را نفس میکشند
آدمهایی همیشه در ادامه ...


اینکه گفته شد تقسیم بندی ذاتی آدم ها بود ؛ ولی از نظر اخلاقی آدم ها به سه دسته اند.
آدم های بزرگ، متوسط وکوچک که در مواردی بسیار بی شباهت به یکدیگرند!


آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بطورکلی بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن بموقع برمی گزینند
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک اصلا مسئله ای برای حل و فصل ندارند


و از نگاه معلم بزرگ انسانیت،زنده یاد دکتر علی شریعتی که با تقسیم بندی آدم ها به چهار دسته در مورد آنها اینگونه سخن می گوید :

دسته اول :

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم :
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم :
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم :
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


و چه زیبا آدمیت از زبان سعدی شیرین سخن هم چنین بیان شده که :

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت
بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

راسـتی ؛
به خودمون بیائیم و قدری تأمل کنیم که :
ما از کــــــــــدام دســـته آدم ها هستیـم ؟!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود ،و خنده های کودکانه ات از ته دل ،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت،پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات

بچه که بودی حسادت ،کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت ،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود ،و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس

و این پایان تمام کدورت ها می شد ،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟

بزرگ شدی!!!

نگاه معصومت سردرگم شد ،و خنده هایت از سر اجبار ،

اگر حسود نشدی ، اگر کینه به دل نگرفتی ، و اگر متنفر نیستی ،

یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی

می بخشی در حالی که رنجیده ای ،

با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی ،

بـرگــــــــــــــرد !

باز هم کودکی باش سبکبار ؛ روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی ، تا بتوانی دوباره نفسی بکشی ،

بخواه که تنها خودت باشی ، می توانی ، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن ،

در انتظار لبخنـد گـــــــرم کودکانه ات می توان بود.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳۱ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

آدمـایی هستن که

هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم...

وقتی می بینن

یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده,

راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن

که اون نپره…

اگه یخـم بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون…

آدمایی که از بغل کردن،بیشترآرامش می گیرن

تااز چیز دیگه

همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن

اینا فرشــته ان…

تو رو خدا اگه باهاشون می رید تورابطه

اذیتشون نکنین… تنهاشون نزارین ,داغون می شن !

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را

محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی

چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند،

لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی

توی متروهست،بهشان جامی دهند،گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،

مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال

توبود...یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی،پیکسلی.

آدم‌هایی که از سر چهار راه،

نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود

گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند

که چه عزیزند، آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه،

حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی

می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر

یادداشت غمگین، خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند

کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی،

زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند

که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند،

توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند

و روی جدول لی لی می کنند.

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

برای زندگی کردن...

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی،

آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به

دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد…چیزی شبیه یک بوسه

وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده

وقتی باهاشون دست میدی دستت بوی عطرشونو گرفته

وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه

وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن

با خوشرویی جواب میدن و میگن خوب شد زنگ زدی

باید بلند میشدم

وقتی یه بچه میبینن سرشار از شورو شوق میشن

و باهاش شروع به بازی کردن میشن

آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن

هم زندگی رو لذت بخش تر

دم همشون گرمه گرم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی ازآن استفاده کنی

بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند.

می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آنقدر بزرگه ولی آینه عقب آنقدر کوچیکه؟

چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره، بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند.

اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت.

اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.

اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه،

خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم، این فقط یک پیچه نه پایان.

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری.

وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره.

شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟

او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.

وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آنها را اجابت می کند

و بعضی وقتها که شما شاد و خوشحال هستید

یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.

نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٦ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

دست های کـوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسـی بلند حاجــی مـی رســد

التماس مـی کنــد : آقـا… آقـا “ دعــا ” مـی خــری؟

و حاجـی بـی اعتنا تسبیح دانه درشتش را مـی گـردانـد

و بـرای فــــرج آقا امام زمان (عج) “دعــا ” مـی کنـد…

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

یک دســـته از آدم ها هستند

که ترازویشان را توی دوستی در حال تعادل قرار داده اند،بی کوچکترین خطایی.

رباتی می شوند با برنامه ای عینا شبیه به خودت

و هیچ تلاش و خلاقیتی فراتر از این برنامه انجام نمی شود.

اس ام اس بزنی، اس ام اس می زنند.

زنگ بزنی، زنگ می زنند.

میس کال بیندازی، میس کال میندازند.

نامه بنویسی، نامه می نویسند.

بگویی :” دوستت دارم” ،می گویند:” دوستت دارم.”

دعوا کنی، دعوا می کنند.

قهر کنی، قهر می کنند.

هدیه بدهی، هدیه می دهند.

خوشحال باشی. انرژی می دهند.

غمگین باشی، غمگینترت می کنند.

جواب میس کال ندهی،  جواب میس کالت را نمی دهند.

برایشان لایک و کامنت بگذاری، برایت لایک و کامنت می گذارند.

بعــــــــد یک جا چشم هایت را باز می کنی و می بینی بیشتر تو بودی

که برای حفظ رابطه تلاش کرده بودی

و طـــرف مقابلت تنـــها آینـــه ای در برابر تو بود.

تو که خسته شوی. تو که کم انرژی شوی؛

تو که برای چند لحظه خودت را پشت اتفاقی پنهان کنی،

تو که از اتفاق کوچک یا بزرگی دلخور شوی،تو که شلوغ شوی...

می بینـــــی آدم ها نیستند

رفتـــــــــــه اند

شـــــــاید رفته اند تا ربات یکی دیگر شوند...

بیایید ما چنین دوســــــتی نباشیم.

 

                                 


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢۱ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط salehe| نظرات ()

حسنک کجایی؟

خورشید به کوه‌های مغرب نزدیک شده‌بود اما از حسنک خبری نبود.

گاو گفت:ما…..ع! ما…..ع!

گوسفند گفت:بـ……….ـع! بـ……….ـع!

خروس گفت:قوقولی‌قوقوووووووو!

خر گفت:عـ…………ـر! عـ…………ـر!

وجهت خالی نبودن عریضه مرغ گفت:قدقدقدااااااااااا!

و همه گرسنه بودند.

طویله‌ی حسنک‌اینا یک جامعه‌ی چندصدایی است.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٠ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

لازم است گاهــی

از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهــی

از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهــی

از ساختمان اداره بیرون بیایی،فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهــی

درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی

ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهــی

پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی،

با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی

و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهــی

بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج

تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهــی

عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخـــــــــــــره...

لازم است گاهــی

از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری

و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()

 
از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقــط یک سیب بود.

سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشـــــته ها گفتند :

« تو بی بهشت می میری ، زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. »


و انسـان گفت :

« اما من به خود ظلم کرده ام . زمین تاوان ظلم من است،

اگر خدا چنین می خواهد ، پس زمین از بهشت بهتر است. »

خـــدا گفت :

« برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند ، از زمین می گذرد ،

از زمینی که آکنده از شر و خیر ، از حق و باطل ، از خطا و صواب ؛

و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد ، تو باز خواهی گشت ؛ وگر نه ……. »


و فرشــته ها همه گریستند.

اما انسان نرفت . انسان نمی توانست برود .

 

انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد .

چیزی که هستی را مبهوت کرد و کاینات را به غبطه وا داشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او « اختیار » داد.

خــدا گفت :

« حال انتخاب کن . زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای.

برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین را برگزینی. »

و انگاه انسان زمیــــن را انتخاب کرد . رنج و نبرد و صبوری را .

و این آغاز انسان بود…

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٩ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط salehe| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین