عکس قشنگ

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش بدنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در سمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. (!) زمانیکه مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟ دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیایید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!

/ 6 نظر / 13 بازدید
محمد حسین

بیا که قبله ی ما گوشه ی خرابات است بیار باده که عاشق نه مرد طامات است مخند از پی مستی که بر زمین افتد که آن سجود وی از جوله ی مناجات است

مهدی

چه اعتماد به نفسی...... کلا شما دخترا همتون آخر اعتماد به نفسین.... [خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده]

زیبا

چه متن قشنگی، سخته بعد خوندنش آدم اشکهایی رو که تو چشمش حلقه زده، همون جا نگه داره...

سارا

سلااام صالحه جونم....خوبی....مرسی عزیز.م که انقدر با وفایی

برگ ریز

سلام: باتشکرازشما ازاین متن شما لذت بردم. ممنون از انتخاب بجای شما. موفق باشید. [گل][گل]

رامین

تو که میدانی دلم بدجور گرفتار تو است ، پس کجایی که آرامم کنی؟ خواهشی از قلب بی وفای تو دارم، هوای قلب تنهای مرا هم داشته باش.... بس که به خیال تو چشمهایم را بستم و به