30ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است ،قائده این یازی اینچنین است که

بایستی 5 توپ را در عین واحد در هوا نگه دارید ومانع افتادنشان بر زمین شوید

جنس یکی از توپها از پلاستیک وباقی آنها شیشه است، پر واضح است که در صورت

افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین دوباره نوسان کرده و بالا خواهد رفت

اما آن 4 توپ دیگر به محض برخورد با زمین کاملا شکسته وخورد میشوند

آن 4 توپ شیشه ای عبارتند از:

1-خــانـواده

2-ســلامتـی

3-دوســتان

4-روح خـودتـان

 و توپ پلاستیکی همان کارتان است؛ کار را برای هیچیک از عوامل فوق ترجیح ندهید

 چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی خانواده که از هم پاشید دیگر جمع

 نمیشود، سلامتی که از دست رفت دیگر باز نمیگردد، دوستی که شما را ترک کرد

 دیگر برنمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

                       

/ 192 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یخ فروش جهنم

نقاش باشي! چـقــدر می گیـرے بیایے و صفحه هاے سیاه دلم را رنـگ کنے؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابے بکشے که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد راستـــــے مـــטּ روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم... نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟

یخ فروش جهنم

نقاش باشي! چـقــدر می گیـرے بیایے و صفحه هاے سیاه دلم را رنـگ کنے؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابے بکشے که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد راستـــــے مـــטּ روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم... نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟

یخ فروش جهنم

کاش می شد زندگی را عوض کرد... مثل چای که سرد می شود...

یخ فروش جهنم

ببین نبودنت چه به روزم آورده که تعجب باران را هم برانگیخته.. تعجب کرد باران وقتی به صورتم چکید.. گفت:کاش نمی آمدم،اگر میدانستم..

یخ فروش جهنم

حالـــم گـــرفتـﮧ از ایـــن شـــهر کــــﮧ آدمهایش همـــچوטּ هوایـــش ناپایـــدارند گـــاه آنقـــدر پـــاک کـــﮧ باورتـــ نمے شـــود گـــاه آنقـــدر آلـــوده کــــﮧ نفستـــ مے گیرد!!

یخ فروش جهنم

قاصدک قصد سفر کرد ، دلم بی تاب است دیده برهم نزدم ، باز شبم بی خواب است قاصدک قصد سفر کرد، دلم شور افتاد وای بیچاره دلم، در دل صد گرداب است قاصدک قصد سفر کرده و من می مانم چه کنم پا و تنم بسته در این مرداب قاصدک رفت و مرا باز به تقدیر اموخت خسته از این همه تکرار، دلم خوناب است

یخ فروش جهنم

حرف کمی نبود قرار ومدار عشق اما چه فایده – که نفهمیم یار را! ای روح های ناب ! دوباره به پا کنید قدری برای اهل زمستان بهار را !

یخ فروش جهنم

خدا ...!!! من به درك ! خودت خسته نشدی ؟؟!!! از دیدن تصویر تكراری درد كشیدنم ... !!!

یخ فروش جهنم

خدا ...!!! من به درك ! خودت خسته نشدی ؟؟!!! از دیدن تصویر تكراری درد كشیدنم ... !!!