نشان دادن فقـــــــر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد

تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر:

مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا،

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود.

پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر،

تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

/ 228 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یخ فروش جهنم

عجب تناقض عجیبی این روزها همه از انفجار جمعیت حرف میزنند و همه کس فریاد میزنند تنهایی را.....

یخ فروش جهنم

سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . . [ماچ][قلب][گل]

یخ فروش جهنم

بــــــاور کـــن ..! کــــار من نــیـســتـــــــــ .. کـــــار ِ دِل اســـتــــــ .. - دِلَــــــــم - جــــــایـــــــے مــیــان ِ- نَـفَــس هــایَـــتــــــــ .. گــــیـر کـــرده اســتـــــــ ... /

یخ فروش جهنم

بى انصاف اين گره بايك نگاه توبازميشدتمام دندانهايم دردگرفت..

یخ فروش جهنم

سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن . . . [گل]

یخ فروش جهنم

نمي خواهم خاطره فردايم شـــــوي ! امروزِ مـــــن باش حتي لحظه اي . . . !

زهرا

دید هر کسی به زندگی فرق دارد.

زهرا

دید هر کسی به زندگی فرق دارد.