حکایت جعبه ها

 در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.

جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.

دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟

گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری

و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

/ 45 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

اين هم تقديم به شما 99669999996669999996699666699666999966699666699 99699999999699999999699666699669966996699666699 99669999999999999996699666699699666699699666699 99666699999999999966666999966699666699699666699 99666666999999996666666699666699666699699666699 99666666669999666666666699666669966996699666699 99666666666996666666666699666666999966669999996 1.) دکمه ctrl + f رو فشار بده 2.) توش عدده 9 رو بنويس 3) بعد رو دکمه Highlight all. کليک کن ...

محمد

عشق واقعیدختری به کوروش بزرگ گفت:من عاشقت هستم کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده دخترک برگشت ودید کسی نیست کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی

محمد

“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”

محمد طارق هوت

حکایت رفاقت من باتو، حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم. که باهر جرعه بسیار اندیشیدم، که این طعم رادوست دارم یا نه؟ و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش رانداشتم! وتمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم! حتی تلخ تلخ!!

محمد طارق هوت

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال خطا نگر که دل امید در وفای تو بست ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

محمد طارق هوت

دلم تنگ است از این دنیای غم افزا من این شعر غم افزا را شبی چند بار می خوانم چه می خواهم از این دنیا ، از این دنیای افسونگر قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمی دانم شروع کودکی هایم سر آغاز غمی جانکاه از آن غم تا به فردا ها پر از تشویش ، گریانم بهار زندگی را من هزاران بار بوسیدم کنون با غصه می گویم خداوندا پشیمانم به سوی درگه هستی هزاران بار رو کردم الهی تا به کی غمگین در این غم خانه می مانم خدایا با تو می گویم حدیث کهنه ی غم را بگو با من که سالی چند در این غم خانه می مانم دلم تنگ است از دنیا چرایش را نمی دانم ولی یک روز این غم را ز خود آهسته می رانم

محمد طارق هوت

دلم تنگ است از این دنیای غم افزا من این شعر غم افزا را شبی چند بار می خوانم چه می خواهم از این دنیا ، از این دنیای افسونگر قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمی دانم شروع کودکی هایم سر آغاز غمی جانکاه از آن غم تا به فردا ها پر از تشویش ، گریانم بهار زندگی را من هزاران بار بوسیدم کنون با غصه می گویم خداوندا پشیمانم به سوی درگه هستی هزاران بار رو کردم الهی تا به کی غمگین در این غم خانه می مانم خدایا با تو می گویم حدیث کهنه ی غم را بگو با من که سالی چند در این غم خانه می مانم دلم تنگ است از دنیا چرایش را نمی دانم ولی یک روز این غم را ز خود آهسته می رانم

مهدی

زندگی چیدن سیبی است که یاید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است جاری هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک ? این کولی خانه بدوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت . . . [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مینا

خیلی قشنگ بود به وب من هم سر بزن نظر بده